اردیبهشت 101
یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ | ۴:۴۴ بعد از ظهر

روایت اول :

شب قبلش اهنگ را فرستاده بودم برای عطیه. عطیه گفت چند روزه روی این اهنگ قفلم. فردا شب صندلی شماره ۱۷ ردیف پنجم صندلی‌های کناری نشسته بودم و همینطور که سجاد افشاریان میخواند : “وقتی که حرف من نبود کدوم صدا در تو نشست” و من فکر کردم بودم تمام وجود من الان یک سالن بزرگ و تزئین شده با هنرهای گچ‌بری اروپایی قرن‌ها پیش است و یک “تو” دارم که تنها نشسته روی آن صندلی‌های با روکش قرمز و من با لباسی با دنباله‌ی کشیده شده روی سن دارم برایت میخوانم. صدا را انداختم در گلو و همانجا در سالن فریاد میزدم : ای غریبه خوش اومدی به جشن ساده ی تنم … و من ان لحظه عمیقا احساس خوشبختی کردم. همانجا در همان صندلی شماره ۱۷ ردیف پنجم صندلی‌های کناری …عزیز من.

روایت دوم :

جاده بود و سرتاسر شب. من سرم از دود درد میکرد. تکیه داده بودم و چشم‌هایم را بسته بودم و شهرام ناظری میخواند :
تفنگ دسته نقرم را فروختم
برای وی قبای ترمه دوختم
فرستادم برایم پس فرستاد
تفنگ دسته نقره‌م داد و بیداد …

فکر کرده بودم چقدر عاشق ِ صادق، ساده و شریف جوهر است. شاید برای همین است که من تمام کسانی را که زمانی دوست میداشته‌ام را فراموش کرده‌ام اما کسانی که دوستم داشته‌اند را هرگز.

روایت سوم :
دیروز تولد مادرم بود. چشم در چشم هم یک ساعت رقصیدیم و خندیدیم. پای مادرم درد میکرد اما همراه بود. خواهر و برادرم هم برایمان پرفورمنس هندی اجرا کردند و باز خندیدیدم. دیروز را به تمامی زندگی کردم.

1 نظر
دسته‌بندی نشده  | نوشته شده توسط  پریسا
جمعه ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۱ | ۸:۳۴ بعد از ظهر

یکی از مهمترین وظیفه‌هام رو توی زندگی شناختن خودم میدونم. این شناخت از جزئی‌ترین مسائل هست تا کلی‌ترین. مثلا پژوهش رو بیشتر دوست داری یا کار کردن رو. اون شیرازه‌ای که داستان‌های مختلف زندگیت رو به هم پیوند میده چیه؟ از چه مدل آب و هوایی خوشت میاد. بلدی تو رستوران غذا سفارش بدی یا اونی هستی که هرچی همه بخورن رو انتخاب میکنی. تا اینکه کدوم مدل خط چشم کشیدن مثلا به صورتت میاد. اون نت مشترک بین تمام عطرهایی که میخری چیه ؟

من این پروسه رو از خیلی سال پیش شروع کردم و فکر میکنم یادگرفتم چیکار کنم اما هنوز انگار وسط راهم. هنوز خیلی چیزا هست نمیدونم. سینک کردن این‌ها با تغییرات شخصیتی خودم که اتفاقا حاصل همون شناخت‌ها و ترکیبشون با تغییرات محیطیه کار سختیه ولی دارم میرم جلو. هرچقدر که بشه…
توی هر شناختی ماجراجویی دارم. اصلا مگه میشه بدون ماجراجویی خودت رو بشناسی. تست کنی. امتحان کنی. شکست بخوری. بلند شی. خوشت بیاد. بدت بیاد. اما زیباترین بخش این دیسیپلین داشتن در عین ماجراجوییه. وقتی میفهمی از چی خوشت میاد و از چی نه وقتی یک قدم خودت رو شفاف‌تر میبینی بهت دیسیپلین میده. این چیزیه که واقعا دوستش دارم. این چیزیه که میخوام در راهش ماجراجویی کنم.

0 نظر
دسته‌بندی نشده  | نوشته شده توسط  پریسا
| ۲:۲۹ بعد از ظهر

۱.

کنارم که هستی
خیابان ها از ماهیت می‌افتند
رسیدنی در کار نیست
من
شانه به شانه‌ی مقصدم
قدم می‌زنم …

0 نظر
شعر  | نوشته شده توسط  پریسا
فروردین 101
شنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۱ | ۸:۵۳ بعد از ظهر

امروز بعد از اینکه متنی که باید مینوشتم رو نوشتم برای الف فرستادم. الف برای هرچیزی راه و روشی داره. برای هرچیزی کمکی در آستینش داره. میدونه کی و کجا بگه. پختگی عجیبی در این رفتارهاش هست که من رو متعجب میکنه. بهش میگم از تو باید یک الف جیبی تهیه بشه و فقط هم یک سوال داشته باشه : How can I help you؟
واقعا برای من راهگشا و امنه. دغدغه‌هام رو میگم بهش. حرف میزنم. همیشه چند قدم جلوتر ایستاده که تورو هم با خودش جلوتر ببره. نقطه ضعف‌هاش رو درست به اندازه نقطه قوت‌هاش میشناسه و سعی میکنه همیشه رو به جلو باشه. سرش در ابرها و پاش روی زمینه.
آدم‌های حسابی زندگی من.
چقدر من با ادم‌های حسابی و درستی بر میخورم. تنها هنرمندی من اینه که هنرمندانه همه این‌هارو دور خودم جمع میکنم :))

1 نظر
دسته‌بندی نشده  | نوشته شده توسط  پریسا
| ۶:۱۶ بعد از ظهر

گمان میکنم درونم یک خانه‌ی قدیمی با فرش لاکی‌ست.. در آن روضه‌ای و روضه‌خوانی فراهم کرده‌ام. تنها مستمع هم خودم.
روضه‌خوان لابد پیرمردیست نشسته روی صندلی و کنار در رو به حیاط ِ سرسبز وجودم و
نور باریکی هم قسمتی از فرش را روشن کرده.
من هم نشسته گوشه ای و سرم را تماما فرو برده‌ام در خودم…
روضه خوان میخواند : عشق سلطان است و باقی بنده‌ای … زیر تیغش پای کوبان گریه کن و من تا دنیا دنیاست پای کوبان گریه میکنم..
دلتنگم عزیز من … خیلی دلتنگم.

عزیزِ نادیده‌ی من؛
دیروز عاشقانه بود
امروز عاقلانه نیست …

0 نظر
دسته‌بندی نشده  | نوشته شده توسط  پریسا
جمعه ۲۶ فروردین ۱۴۰۱ | ۷:۲۱ قبل از ظهر

بچه سال که بودم دختربچه کوچکی بودم با دامن که در تمام مهمانی‌ها و مجالس مادرش مجبورش میکرد برود وسط و برقصد. خجالت میکشیدم. مخصوصا وقتی شلنگ تخته انداختن‌هایم مورد تشویق و نگاه‌های بقیه قرار میگرفت و به دختر بچه ۵ ساله خیره میشدند بیشتر خجالت میکشیدم. اما بعدها وقتی در اوج غم میتوانستم با غمگین ترین اهنگ‌ها بر ویرانه‌های وجودم هم برقصم رقصیدن تبدیل به آئینی شد که با ان درونم را بیرون میریختم.من درونگرا برونگرا میشد. مثل التیامی بر زخم‌های نهانم بود. نصفه شب وقتی با مهسا در اتوبان‌های تهران میرفتیم و اهنگ را تا ته بلند کرده بودیم و من با موهای افشان داشتم میرقصیدم و مهسا میگفت مامانت حق داره نگران ترکیه رفتنت باشه و بلند بلند میخندیدیم داشتم فکر میکردم در اوج شادی هم رقصیدن من درونگرا را برونگرا میکند. مرا از خودم بیرون میکشد. در رویاهایم همیشه دخترکی با لباس باله بودم که روی زیباترین سن‌های تالارهای اتریش با رقص و تن و هنر و روح قسمتی از یک روایت میشدم. یک روایت مکرر که هربار نامکرر بود.
بزرگتر که شدم در تراپی و در فرایند آشتی با بدن هم رقصیدن چیزی بود که کمکم میکرد. قسمتی از تمریناتم بود. شناخت دست‌ها کشیدگی سرانگشتان موها همه چیز را من هزار باره میدیدم و آشنا میشدم و آشتی میکردم.

چند روزیست به این عکس الن دلون و رومی اشنایدر خیره شده ام. فکر میکنم بعضی داستان‌ها اگر چه ظاهرا تمام میشوند اما هرگز تمام نمیشوند. تا ابد جاری‌اند.
چقدر من نگاه‌هایشان و دست‌های گره خورده شان را دوست دارم. رقصیدن انگار فرمی می‌شود که دو نفر می‌توانند در آن به زیباترین شکل تمام وجود و علاقه‌شان را یکی کنند.

Romy Schneider

0 نظر
دسته‌بندی نشده  | نوشته شده توسط  پریسا
سه شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱ | ۸:۰۴ قبل از ظهر

دوباره کمی خلوت کردم. خلوتی که احتمالا طولانی‌تر از خلوت‌های پیشینم بشه. باید چند پروژه رو به اتمام برسونم. در طول روز برای زندگیم زحمت میکشم. درس میخونم. کار میکنم. برای تفریح با چند دوست به صورت خیلی گزیده معاشرت میکنم. آدم‌هایی که در این مقطع زندگیم دوستم دارند و دوستشون دارم و به هم دیگه کمک میکنیم رشد کنیم. راه میرم خیلی زیاد. فیلم و سریال میبینم. زیاد. کنار خانواده‌ام مینشینم و باهاشون معاشرت میکنم. مادرم رو نگاه میکنم … زیاد. زیاد.
این روزها بزرگتر شدم. عاقل‌تر و پخته تر از پریسای قبلی. هرچند راه درازی پیش رو داریم. جلسات تراپیم رو میرم. هویت خودم رو از هر سه جهت بدن – ذهن – روح بررسی میکنم و به هرسه تاشون اعتبار میدم. پروسه ای که از شروع سی سالگی و از آبان امسال شروع شد اما هنوز نوزادی هست که نیازمند توجه و مراقبته.
در خلوت حالم خوبه. خیلی خوب. برای کارهام و نتایجشون اضطراب دارم اما باید پیش برم. باید محکم‌تر و سریع‌تر پیش برم.

0 نظر
دسته‌بندی نشده  | نوشته شده توسط  پریسا
چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۱ | ۲:۱۵ بعد از ظهر

به عکس نگاه میکنم. به چشم‌ها. با دقت…به چشم‌های خیس. میگوید مثل شراب ِ نابی. برای سال‌هایی که از ناپختگی گذشتی و توی زیباییت پختگی خاصی هست. به شوخی و خنده میگیرم : یه کهنه شرابه که سی سالشه؟

به خودم نگاه میکنم. به تمام این سه سال. چه رنج‌هایی را در چشم‌هایم ریخته‌ام. چه درد‌هایی را با آنها تحمل کرده‌ام. چه عشق عمیقی ورزیده‌ام. من چقدر درونم زیباتر و کم‌جان‌تر اما قوی تر شده. چقدر این زن ِ درون عکس را دوست دارم… این منم. با همان چشم‌های به رنج نشسته‌ و همیشه خیس دوستش دارم. نازک آرای تن ساق گلی… که به جانش کشتم و به جان دادمش آب …

0 نظر
دسته‌بندی نشده  | نوشته شده توسط  پریسا
دوشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۱ | ۶:۲۱ بعد از ظهر

چیزهایی که من گهگاه اینجا مینویسم عمدتا در مواقعی هستند که غم بی انتها دارم. دلم میخواهد در روزهای اینده بیشتر فرصت کنم برای نوشتن از روزمرگی‌هام از چیزهایی که میخوانم کارهایی که میکنم و حس‌های دیگری که تجربه میکنم. شاید اینطور گذشته را بهتر به یاد بیاورم نه فقط با معدود لحظات با غم آمیختگی …
امیدوارم.

2 نظر
دسته‌بندی نشده  | نوشته شده توسط  پریسا
اسفند 100
یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰ | ۳:۰۸ بعد از ظهر

هرجا که ذره‌ای حس کنم کسی من رو take for granted کرده به این شکل که “خب اینکه همیشه هست …” ارتباطم رو قطع میکنم. به نظرم آدمی ارزشمندتر از این‌هاست. دلم میخواست بهش بگم ببین من سر این موضوع گردن ِ علاقه‌ام رو هم گوش تا گوش بریدم و سرش رو گذاشتم توی سینی…تو که فقط یک دوست دور هستی.

2 نظر
دسته‌بندی نشده  | نوشته شده توسط  پریسا