مهر 100

گفتمش ناصح عاقل هنری بهتر از این ؟

چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰ | ۱۱:۰۷ بعد از ظهر

قربانی صدای ملکوتی‌اش را انداخته در گلو و محکم و بلند ـ انگار که بخواهد رازی سر به مهر فاش کند ـ فریاد میزند :
“یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت؛ …”

من آرام ادامه‌اش میدهم :
“از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت…”

استاد عجمی میگفتن :” خداوند پشت سختی‌هاست نه بدبختی‌ها…
حُسن انسان ابتلاست. انسان محملی‌ست برای اینکه بلاکَش باشد. این سهم انسانه. بلا، مریضی و بدبختی نیست. انسان با بلا ادراک پیدا میکند. خداوند درد داد اما رنج از خدا نیست، از ماست. درد نعمت است. بلا نعمت است. خدا پشت بلاست. خدا پشت تحمل‌کردن‌ها و بغض کردن‌هاست. الزاما کسی که بغض می‌کند ادم کوچکی نیست. انسان متعالی اهل درد است. اهل بلاست.
بلا مکافات و بدبختی نیست. انسان ِاهل ادراک همه‌ی وجودش بلا خیز است. بنابراین گله‌ای ندارد.
بشنو از نی چون حکایت میکند … شکایت وجودی است، به زبان نیست.
ماحصل ادراک بیشتر درد بیشتر است…
و
“عاشقی بلندمرتبه‌ترین بلاست …”

صدای استاد عجمی را قطع میکنم. حالا منم و شب و اتاقی که در سکوت فرو رفته
چیزی در وجودم به هم میریزد…

باده‌ی عشق عمل کرد و همه
افتادند …

.
.
.
.

پ.ن :
گفتی که میترسی آری، کز عشق ها، میگریزی
اما تو خود نفس ِ عشقی! از خود کجا میگریزی؟

دسته‌بندی نشده | نوشته شده توسط پریسا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *