امرداد 97

چهل شب وعده کردی

سه شنبه ۰۲ مرداد ۱۳۹۷ | ۱۲:۴۱ قبل از ظهر

از پیرمرد دم در ۵ تا شمع خریدم…همون شمع‌های زرد رنگ…با این تفاوت که این سری بلندتر از سری‌های پیش بودن…آروم در رو باز کردم و وارد
شدم…جز من ۵ نفر دیگه داخل بودن و پراکنده روی صندلی‌ها نشسته بودن…
سکوت مطلق بود…مثل همیشه…چشم‌ دوختم به شمایل حضرت عیسی که روی دیوار نقش بسته بود…چه فرقی میکنه محمد یا عیسی…آدم دل تنگ دنبال واسطه میگرده…
این کلیسا برای من خاطره داشت …خاطرات شبهایی که تنها از دانشگاه اینجا میومدم…مثل یک جور مامن و‌ ماوا…برای تو اینجا دعا کردم…برای خودم هم…یک بار هم درست تو یک شب بارونی عجیب، خانومی که مثل ابر بهار اشک میریخت رو اینجا در آغوش گرفتم…حالا به خودم اومدم و دیدم بی اختیار دارم گریه میکنم…بی آنکه بدونم چرا و چطور …چه‌ چیزی انقدر سینه‌ام رو فشار داده و سنگینم کرده…
بلند شدم و با اسم بردن و دعا برای چند نفر شمع‌ هارو روشن کردم و با آداب مخصوص از در کلیسا خارج شدم…
تمام مدت به تو‌ فکر میکردم به اینکه چقدر دلم برات تنگ شده…به کسی که چند ساله تصویرش در کنار تصویر دیگری روی دیوار اتاقم نقش بسته و مدتهاست به حضورش عادت کردم و دیگه نمیبینمش…یک آن دل تنگیت از دلم رد شد…لحظه‌ای دیدم خودم اینجام و دلم در بیروت بود و در ضاحیه…که تو سالها پیش هوای شرجی ضاحیه رو نفس کشیده بودی … دلم میخواست من هم به عشق تو تمام نفس‌هام رو‌ تو اون هوا بکشم…
عزیز سال‌های دور…که از میان تاریخ دستانت رو به سمتم گرفتی و من چون کودکی در کلیسای کبوشین در میان عکس‌های رنگ و رو رفته‌ی قدیمی، همیشه دنبال مردی میگشتم با قامت بلند و چشمان دریایی…با عبایی برشانه و لبخندی که ازش محبت میچکید…سالهاست ارام و بی سر و صدا گوشه ای از قلبم نشوندمت به عنوان کسی که برام انسان‌ترین بود…کاش نام‌ من هم روزی سهوا بر زبانت بره..هرانجا که هستی…شاید جایی در بهشت…
مدتها بود از تو، از دعا کردن و از چیزهایی که رنگ و روی تو دارند ننوشته بودم…امروز عجیب یادت افتادم…
شاید تو‌ هم منو ‌از دور دیدی و لحظه‌ای حواسم پرت نگاهم شده که اینطور یادت افتادم…بگذار با این خیال دور دست خوش باشم…بگذار…

دسته‌بندی نشده | نوشته شده توسط پریسا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *